تورامن چشم درراهم

 

بگذار در این چهار راه

بمانم

پشت همین چراغ قرمز

 سال ها

فرقی نمی کند به حالا شما

باشم

یا که نه .........

اصلاً نباشم

این خیابان ها ما را 

به بیراه برده اند

من در توقف کامل خواهم ماند

گوشم بدهکار سوت  پاسبان ها نیست

فرقی نمی کند

وقتی دلت لک می زند برای دعوا

بگذار پشت من صف کشند آدم ها

با بوق های ممتد جوجه لات ها

فرقی نمی کنددلم پر است

 پر آقا.....................

 

 

+ بهرام مژدهی ; ٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

پیچ و تاب می خورد

در بن بست جمجمه ای

ورید سرد نگاهی قندیل وار

سرنگ

مواد

پیاده رو

و لخته های کبود اعتیاد

ورم کرده زیر پوست شهر

پرنده را می بینی؟

با نشانه سنگی 

از چرت خماری  می پرید.....

+ بهرام مژدهی ; ٢:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱۱/٤
    پيام هاي ديگران ()   

 

نقش می زند

گنجشک کوچک چشمانت را

روی شاخه های احساس یک مرد

و حالا که برف می آید

پر می دهد تو را

در بام کدام آسمان درد؟

+ بهرام مژدهی ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢٥
    پيام هاي ديگران ()   

 

هاشور می کشد

نبض کُند احساس ات را

در تنگ کوچک نفس هایش

و تو

مثل باد گرم پاییز

می پیچی

نسخه های ذره ذره زرد شدن اش را

+ بهرام مژدهی ; ۳:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۸
    پيام هاي ديگران ()   

 

زمان

خرخره جوانی ما را می جود

وتیر می کشد لای انگشتان خاطره ها

مه غلیظ تنهایی

و تو بی تفاوت

سوار دوچرخه احساسی

وارونه رکاب زدن ات اما دارد به خدا....

+ بهرام مژدهی ; ۳:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

 

کوک می شود

نگاهی روی خط نگاهی

                                  با واژه های نفس گیر

حالا با سر انگشتانت

های آیینه نگاه مرا پاک می کنی؟

+ بهرام مژدهی ; ٤:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/٢
    پيام هاي ديگران ()   

پازل خاطره ها

زمستان که بیاید

آسمان که چشمه می شود

حالا برهنه ام

............

تیک تاک

مردی که می آید

گم می شوی در پازل خاطره هایش

و ترس در خطوط آبی لو می رود

آب سیاه

اینجا خانه من نیست

وقایقی هم که ندارم.................

 

 

+ بهرام مژدهی ; ٥:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۱
    پيام هاي ديگران ()   

وچند..............

با پای دراز عین لــک لــک شده ای

با بینی چاق و گنده دلقک شده ای

آنقدر دروغ به خــــورد مـا دادی تو

رو راست بگم؟ عین اردک شده ای

                      ..............

در کنج دل سرد کسی جا نخوری

یکـــــبار فریب مال دنــــیا نخوری

با این تب سردی که در سر داری

یک بار خـــدا نکرده سرما نخوری

               .............

من کشتی طوفان زده را می مانم

یـــک شیشه باران زده را می مانم

در فـصل گل و شکوفه و شبنم ها

من باغ زمســـتان زده را می مانم

 

 

+ بهرام مژدهی ; ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/۱٦
    پيام هاي ديگران ()